سامیار کوچولو
این روزا سامیار خیلی به من کمک میکنه انگار با خبره که می خوایم اثاث کشی کنیم چون خودش اسباب بازیهاشو جمع کرد و تو کارتن گذاشت .سامیارآقا عاشقتم!!! امشب بابا محسن رفت بیرون سامیار گریه کرد که منم میرم درو باز کردم و بهش گفتم تو هم برو از در که رفت بیرون گفت کاری نداری ؟گفتم :نه .گفت چیزی نمیخوای بخرم؟ سلام سلام من بازم اومدم تو این مدت رفته بودم سمنان خیلی بهم خوش گذشت مامام هم رفت دکتر و خوب شد راستی قراره پنج شنبه اثاثامون رو ببریم سمنان . همیشه وقتی مامان از علی حرف می زنه چشاش یه برق خاصی داره اون میگه چون علی اولین نوه مون بود خیلی دوستش داشتیم و انگار که می پرستیدیمش براش قصه می گفتیم پارک می بردیمش براش خوراکی می گرفتیم خلاصه که واقعا می شه فهمید که چقدر دوستش داشته البته الآن امیرحسین و فرداد رو هم خیلی دوست داره و درموردشون خیلی باهام حرف میزنه ئ از دلتنگی هاش و دلبستگی هاش برام می گه مامان بهم می گه هر وقت دلت برای کسی تنگ شد بگو زنگ بزنم باهاش صحبت کنی اما من نمی دونم چرا مامانی عمه اصلا حوصله منو نداره هروقت می ریم بیرون منو از سگ و گربه می ترسونه هروقت اسباب بازیهامو بر می دارم بازی کنم بهم می گه چقدر تو فضولی آروم بشین دیگه یا همش به مامان می گه کارتون براش بذار تا بخوابه خلاصه که از همه کارام ناراضیه آخه بابا من تنها نوه تم یک کم مهربون تر باش آخه نمیدونم شاید مامانی تا حالا بچه شیطون ندیده که به من میگه فضول . دیشب بامامانی عمه رفتیم پارک سامیار حسابی سرسره بازی کرد مامانی و بابا محسن نشسته بودنو من و سامیار هم هی از سرسره می رفتیم بالا و می اومدیم پایین آقا پسر ما به سرسره های کوچیک و بازیهای بچه گانه علاقه ای نداره حتما باید چیزی که باهاش بازی می کنه براش هیجان داشته باشه خلاصه اینکه دیشب همش نگران بودم که نکنه براش اتفاقی بیفته که خدا رو شکر به خیر گذشت تازه گل پسرم سه تا دوست هم پیدا کرد -سحر و امیرحسین و اشکان- که البته این دوستای جدید خیلی مواظبش بودند. دیشب سامیار جونم بغل من خوابیده بود که یکهو حالم بد شد و نفسم بند اومد خیلی ترسیده بودم نمی خواستم زاوراش کنم برای همین تو خونه تنهاش گذاشتم و رفتم دکتر ساعت ۱۱شب رفتیم به صاحبخونه گفتم مراقبش باشه ساعت یک و نیم برگشتیم دکتر گفت ریه هام ملتهبه و حتما باید تحت نظر باشم وقتی برگشتیم سامیار هنوز خواب بود شب شق القمر با دایی و زندایی و فرداد و مامانی و مریم جون و البت مامان رفتیم نزدیک سرخه تا شق القمر رو رصد کنیم تلسکوپ فرداد رو هم برده بودیم اما هر چی دایی با تلسکوپ نگاه کرد فایده ای نداشت هوا به قدری ابری بود که هیچ چیزی دیده نمی شد . دیشب با مامان و بابا رفتیم بیرون به میدون امام که رسیدیم دیدم اونجا فواره است و آب بازی از مامان و بابا خواستم که بریم تو میدون تا من یک کم آب بازی کنم اونا هم قبول کردن خیلی بهم خوش گذشت امروز سامیار برای اولین بار کارتون پلنگ صورتی رو دید آخه تا حالا هروقت تلویزیون این کارتون رو نشون میداد اون عصبانی میشد و گریه می کرد و میگفت این نه .اما امروز بالاخره دید و خیلی هم خوشش اومد سلام من سامیارم و البته بزرگم هر کسی می خواد سربسر من بذاره به من می گه سامیار کوچولو منم ناراحت می شم و می گم من بزرگم آخه مگه کوچولوها می تونن تو کار خونه کمک کنن . من تو کارا به مامانم کمک می کنم خب حالا دیدید بزرگم طاقت ناراحتی مامان و بابام رو ندارم این روزا مامان همش گریه می کنه نمیگه برای چی اما مدام توی فکره منم دلم می گیره میرم پیشش نازش می کنم و می گم عزیزم گریه نکن دوستتدارم من همه رو دوست دارم و حتی اگه کسی رو فقط یک مرتبه هم دیده باشم دلم براش تنگ می شه و دوست دارم حداقل صداشو بشنوم برای همین میرم گوشیمو برمیدارم و تو خیالم باهاش حرف میزنم و ازش میخوام بیاد پیشم اگه قبول کنه خوشحال میشم و اگه قبول نکنه میگم تو رو خدا بیا تو خورا کی ها عاشق ذرت مکزیکی و پاستیل هستم بابا هر چند وقت برام ذرت و پاستیل می گیره و منو خوشحال می کنه با بابام رفتم آرایشگاه مردونه رو پای بابام نشستم و آقای آرایشگر موهامو کوتاه کرد راستی حس بویایی خیلی خوبی دارم و کمترین بوی نا مطبوعی که شاید دیگران متوجهش نشن باعث آزارم می شه خیلی دوست داشتم خاله داشته باشم واسه همین بعضی وقتا به مامانم می گم خاله.راستی از رنگ سبز خیلی خوشم میاد کارتونم خیلی دوست ذارم این روزها خیلی حالم بده و واقعا احساس مرگ می کنم و تنها همدل و همدرد من سامیار و محسنن خدا هردوتارو حفظ کنه چند روز پیش سامیار جون از زیر تخت چیزی برداشت و با هزاران ذوق و شوق گفت مامان پیداش کردم گفتم چی رو ؟گفت :بادکنکام رو بیا این رو بگیر بادش کن خواستم ازش بگیرم که دیدم دستش خالیه بادکنک خیالی رو گرفتم و بادش کردم کمی بعد با نگرانی گفت بسه الآن میترکه بعد یک نخ خیالی به من داد تا بادکنکش رو ببندم. راستی سامیار جون شلخته مون بالاخره موهاشو کوتاه کرد و مرتب شد پریشب بابا محسن و سامیار رفتند آرایشگاه و موهای سامیارو کوتاه کردن حالا پسر جونم منظم و مرتب شده ماشالا خیلی ناز شده .قربونش برم عشق مامان و باباست جمعه با خانواده عمو قربان و عمو سعید به اضافه پریسا به سولدرو یکی از ییلاقات گردنه آهوان رفتیم که سامیار اونجا هم حسابی دلی از عزا در آورد و تا تونست آب بازی و کوه نوردی کرد. جمعه۴شهریور با برو بچ -مامانی. باباجون.زن عمونرگس .فرانه .فاطمه.پریسا.مهدی. علی .امیر .خاله.عاطفه.امیرحسین.ریحانه و دایی حسین رفتیم ده صوفیان خیلی خوش گذشت تا غروب اونجا بودیم و برای افطار رفتیم شهمیرزاد سامیار به قدری بازی کرده بود که وقتی توی ماشین نشستیم دیگه نای تکون خوردن نداشت و همون طور ایستاده خواب رفت چنان خواب عمیقی رفته بود که حتی وقتی شهمیرزاد از ماشین پیاده شدیم هم از خواب بیدار نشد ساعت ۱۲شب خونه برگشتیم و سامیار همچنان خواب بود . شنبه۲۹مرداد با دایی محمد و مریم جون به اتفاق جمعی از دوستان-علی .امیر.حاجی .مهدی.میرعماد.رضا- به ملاده رفتیم صبحونه رو فینسک زیر آبشار خوردیم ناهار روهم تو باغ بابای علی ملاده خوردیم و وسایلمون رو جمع کردیم و برای کوهنوردی آماده شدیم طفلک میرعماد تموم راه سامیار رو کول کرده بود روز اول قند تموم شد و از اونجایی که آقا سامیار خیلی آب قند دوست داره و در نبودش بهونه گیری می کرد با سنگ گولش زدیم و بهش آب سنگ می دادیم با همه این تفاصیل گردش خیلی خوبی بود و به همه خوش گذشت دوشنبه صبح هم برگشتیم . اول تیر با مامانی و عمه ها رفتیم دریاچه علندان حدودا یک ساعتی هوا خوب بود اما بعد بارون شروع شد ما هم به خیال این که رگباره و زود تموم میشه توی چادر رفتیم و منتظر موندیم تا بارون تموم شه اما نشون به اون نشون که تا خود صبح بارید و ما مجبور شدیم از شدت بارندگی توی ماشین بخوابیم فردا صبح هم به سمت پرور حرکت کردیم امروز تازه عکساشو توی کامپیوتر ریختم به محض این که سامیار عکسارو دید گفت دریاچه هوا خیلی سرد بود . ماشالا به این حافظه. امروز به سامیار گفتم می دونی دوستت دارم؟ گفت آره در جریانم .سامیار جونم خودش می دونه که مامان و بابا خیلی خیلی دوستش دارند. چند روز پیش عمو سعید اومد خونه مون قبل از این که بیاد به سامیار گفتم عزیزم عمو اومد میری جلو سلام می کنی بوسش می کنی میگی خوش اومدی و خلاصه از این حرفا... اونم ساکت بود و به حرفام گوش می کرد حرفم که تموم شد یه لحظه مکث کرد و بعد از کمی فکر با حالت مظلومانه ای گفت :پس ویشگون نگیرم .از عکس العملش خنده م گرفته بود.











































































